تبليغاتX
 ميم مثل مرگ

ميم مثل مرگ

 

www.hamtaraneh.com
 
 
 

من او را رها  کردم

 

تا او خود را دریابد

 

و چقدر سخت است

 

عزیزترینت را رها کنی

 

اما من آنقدر او را دوست دارم

 

که او را رها می خواهم برای همیشه

 

رها از تمامی بندها و زنجیرها

 

 

هرچند او هیچ گاه در بند من گرفتار نبود

 

چرا که من خودم اینگونه خواستم

 

و هیچ گاه برای همیشه بودن با او

 

برای او بندی نساختم

 

اما او در بند خود گرفتار بود

 

ای کاش از خود رها شود

 

                        همانگونه که من با او از خود رها شدم...

 
 
.


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 1:1 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


هر كسي آمد به بخت زشت ما خنديد و رفت

 

هر كه آمد تكه اي از مهر ما بلعيد و رفت

 

خواستم خود را به تيغ مرگ بسپارم شبي

 

نوبت مردن كه شد يار آمد و رقصيد و رفت 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

 

در بهاري روشن از امواج نور

 

در زمستاني غبارآلود و دور

 

يا خزاني خالي از فرياد و شور

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:

 

روزي از اين تلخ وشيرين هاي روزها

 

روز پوچي همچو روزان دگر

 

سايه اي زامروزها ، ديروزها!

 

ديدگانم همچو دالانهاي تار

 

گونه هاي همچو مرمرهاي سرد

 

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

 

من تهي خواهم شد از فرياد درد

 

 

 


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 2:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

    وقتی كسی رادوست داری،

   

    گفتن آسان تراست، شنيدن آسان تراست،

 

    بازی كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست.

  

     ووقتی كه كسی تورا دوست دارد،

 

      خنديدن آسان تراست. واگر تنهای تنها باشی،

 

      به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسانتر

 

 

 


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 2:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


جانانه باختن


فاتحانه تسليم شدن


در مقابل نگاه بي قرار کودکي معصوم


که شايد داخل آن پاکت دستش صحبتي باشد از اميد رسيدن


به مراد دلي ، ميان روزهاي گنگ و نامعلوم !

 

سازهايت همه کوک شده اند ، من مي رقصم ، فقط به ساز تو ......


 


 

 


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 2:1 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد 

                    

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

 

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

 

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

 

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

 

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

 

رها کنی برود از دلت جدا باشد

 

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

 

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

 

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

 

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

 

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

 

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

 

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

 

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 1:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

  
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

 

 

چه صداییست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟

چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد ؟

این تبر مال تو نیست ؟

دستها آن تو نیست ؟

تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه !

به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی !

آی آرام بزن می شکند عمق سکوت

وای آرام بزن تا نکنم آه تو را !

جمع کن هر چه شکستی دل من

هیزم خوبی شد !

آتشی بر دل من زن که ببینی :

عشق هم می سوزد !

خوب هم می سوزد  

 

 

         


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 2:47 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


وقتی همه رو دوست داری ولی کسی دوستت نداره
 

چاره ای جز مردن نیست

وقتی عاشق کسی هستی ولی کسی عاشق تو نیست 
 

چاره ای جز مردن نیست

وقتی نامحرم ترین محرم ترینت هستی

چاره ای جز مردن نیست

وقتی دورترین نزدیکترینت هستی

چاره ای جز مردن نیست

وقتی کسی که می میری از ناراحتیش  ناراحتیت رو تحمل کنه

چاره ای جز مردن نیست

وقتی تاب دلکندن نداری ولی ازت دل می کنن

چاره ای جز مردن نیست

وقتی غم داری ولی غمخوار نداری

چاره ای جز مردن نیست

وقتی دل می دهی ولی کسی بهت دل نمی دهد


چاره ای جز مردن نیست

وقتی می خوای بمونی ولی جایی برای موندن نداری

چاره ای جز مردن نیست

وقتی عاشقی ولی خونه ای برای عشقت نداری

چاره ای جز مردن نیست

وقتی همه زندگی حتی عشق هم روزمره میشه

چاره ای جز مردن نیست

وقتی نهایت عشق بی نهایت آشکار میشه

چاره ای جز مردن نیست

وقتی مجموعه بی نهایت یه مجموعه تهی میشه

چاره ای جز مردن نیست

وقتی آسمان عشق سیاه و آلوده میشه

چاره ای جز مردن نیست

وقتی جاده عشق یک طرفه و مه آلود میشه

چاره ای جز مردن نیست

وقتی در طولانی ترین شب سال کوتاه ترین لحظه با  عشقت نباشی

چاره ای جز مردن نیست

وقتی  شب یلدای عمرت فرا می رسه

چاره ای جز مردن نیست

وقتی طاقت ظلمت و سرما و تنهایی یلدای زندیگیت رو نداری

چاره ای جز مردن نیست

وقتی روشنی نگاهی و آتش عشقی و همدم تنهایی نداری

چاره ای جز مردن نیست


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 3:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو دزدید و به جاش یه زخم

 

همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای انکه لبریز کینه ونفرت

 

بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری.

 

چقدر سخته  دلت بخواد سرت رو باز  به دیواری تکیه بدی که یکبار  زیر

 

اوارغرورش له شدی

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچ

 

چیز جز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته  وقتی که پشتت بهش دونه ها ی اشک گونه هاتو خیس کنه

 

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

 

چقدر سخته گل ارزوهاتو توی باغ دیگری ببینی و اون وقت اروم زیر لب بگی

 

گل من باغ نو مبارک.


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 3:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

 

دلی کنار پنجره نشسته زار می زند


 

و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند


 

غروب ها که می شود خیال چشمهای تو


 

تو را دوباره در دل شکسته جار می زند


 

یکی نگاه می کند یکی گناه می کند یکی سکوت می کند یکی هوار میزند

 

و عشق درد مشترک میان ماست با همه


 

کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند


 

درست مثل بازی گذشته های شاعری


 

که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند


 

خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود


شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند

 


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 3:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


وقت جان کندن من بود نمی دانستم تیغ در گردن من بود نمی دانستم

 

آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد آخرین شیون بود نمی دانستم

 

تا نمردم بگذارید که فریاد کنم دوست هم دشمن من بود نمی دانستم

 

از همان خنده که معنای عطوفت می داد نیتش کشتن من بود نمی دانستم

 

انچه من عاطفه پنداشتمش آتش خرمن من بود نمی دانستم

 

لحظه وصل من و دوست،خدا می داند وقت جان کندن من بود نمی دانستم


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 3:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بی معرفتا نظر بدین


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 2:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

 

در کلبه حسرت سوختن عادت ماست

جام مرگ نوشيدن چاره ماست

در انتظار ياربودن راه فراراست

با خانه و در خانه نبودن اخر ماست

جاي دل بودن سخت است

روزي هزار بار شكستن سخت است

عاشق بودن پنهان كردن سختر

تشنه ي ديدار يار بودن سخت است


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 4:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 
 
 
 

ای وای عشق را به کجا می برید باز؟

پروانه را دوباره چرا می برید باز؟

نعش کبوتری که به چنگال باز مُرد

بی گریه و فغان و رثاء می برید باز؟

میدان حنجره که مجال سکوت نیست

فریاد را بدون صدا می برید باز؟

ای اشکهای گرم که با گونه همدمید

آیا مرا به سوی خدا می برید باز؟

فرهاد مرد ،تیشه او هم شکسته است

ای وای ، عشق را به کجا می برید باز؟

 
 


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 4:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
 چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
 پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
 پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 7:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها درزمان گريستن

 قلب هاوتظاهربه خوشحالي دراوج غمگيني وچه دشواروطاقت فرساست گذراندن

 روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهرمي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد

. اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن.


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 7:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


                                                  آتش گرفته سینه ی پهناورم را

طوری که سوزانده تمام پیکرم را

بایدبیائی رقص طوفان را ببینی

وقتی که با خود می برد خاکسترم را

با اینکه فردا فرصت پرواز کم نیست

در آسمان گم کرده ام بال و پرم را

دیگر امیدی نیست چون پائیز غربت

 از من گرفته آخرین برگ وبرم را

 

 

 


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 7:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 
 
 
 
 
 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع


از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي


تو نميدانستي


تو نمي فهميدي


كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن


رفتي و از دل من روشنايي ها رفت


ليك بعد از ان شب

 
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد


بر غمم مي افزود


جاي خالي تو را ميديدم


مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم


به وفاي دل تو


و به خوش باوري اين دل بيچاره خود


ناگهان ياد تو مي افتادم


باز مي لرزيدم


گريه سر مي دادم


خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي


تا سر انجام شبي سرد و بلند


اشك چشمان سياهم خشكيد


آتش عشق تو خا كستر شد


ياد تو در دل من پرپر شد


اندكي بعد گذشت


اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است


قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم


گر چه تنها هستم


نه به دنبال توام


نه تو را مي جويم


حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب


كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد


تو چه آسان گفتي دوستت دارم را


و چه آسان رفتي...


كاش مي فهميدي وسعت حرفت را


آه...افسوس چه سود


قصه اي بود و نبود


 

نوشته شده توسط میلاد حکیمی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 1:56 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد،

دست من ضربه به ديواره ي زندان كوبيد.

آي همسايه زنداني من،

ضربه دست مرا پاسخ گوي.

ضربه دست مرا پاسخ نيست.

تا به كي بايد تنها تنها

وندر اين زندان زيست؟

ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم،

پاسخي نشنيدم.

سال ها رفت كه من

كرده ام با غم تنهايي خو

ديگر از پاسخ خود نوميدم.

راستي هان

چه صدايي آمد ؟

ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي ؟